سفارش تبلیغ
صبا
قصه حکیم

بسم الله الرحمن الرحیم

بچه های محل اسم او را می دانند.

اسم پدر و مادر و محل زندگی و شکل و قیافه اش را هم میدانند.

اما گلزار شهدای شهر هیچ وقت نتوانست اسم زیبایش را در آغوش بگیرد.  آغوش سردش با قلب آتشین شهدا گرم شده و دیگر اموات هم از این آغوش گرم بهره ها می برند. آخر قلب شهید اسیر عشق آتشین گشته و هرگز خاموش نخواهد شد.  با همه این شهدائی که در بستر گرم گلزار به نظاره نشسته اند بازهم دل گلزار شهدای ما در پی پیکر شهید گمنام شهر می باشد. هم او که همه از کمک هایش به نیازمندان میگویند، هم او که دبیرستان را بخاطر معلم زن بی حجاب قبل انقلاب، ترک کرد و می گفت: کلاس درس ما را ناپاک کرده اند، هم او که برای رفتن به جبهه نبرد یک ماه هر روز دست و پای پدر را می بوسید و می گفت: درسته سن من کم است ولی از کجا معلوم تا بزرگ شوم جنگ تمام نشود؟ و اینگونه گلزار شهدای ما مثل هم محلی ها و دوستانش و آنانی که از او شنیدند ، عاشق او شده.

شهید گمنام ، گمشده ای که همه او را یافتند و عاشق اش شده اند.




موضوع مطلب : شهید گمنام

ارسال شده در: سه شنبه 91/8/30 :: 8:51 عصر :: توسط : khak

بسم الله الرحمن الرحیم

گفتم حاجی این راه خیلی خطر داره و از پائین بالا آتیش می باره.

گفت: ما دست در دست خدا می گذاریم و چشم دشمن را نیز به خدا حواله می کنیم.

نفهمیدم چه گفت و چند بار حرفش را تکرار کردم و باز نفهمیدم.

گفتم‌ آخه حاجی جون وقتی خطر جانی باشه که نباید رفت و خودکشی کرد.

به آسمون نگاهی انداخت و بعد از کمی با چشمی نمناک گفت:

ظهر عاشورا هم خطر جانی داشت ولی مولای ما رفت.

بعد از کمی سکوت دوباره گفت:

می دانی عاشورا یعنی چه؟

گفتم: شهادت ، وصال محبوب.

گفت: عاشورا یعنی سند بقای اسلام و خون امام حسین علیه السلام مُهر و ضمانت آن شد.

گفتم: ما چی؟

با نگاهی آسمانی گفت:

ما با خون سرخ مان از روی آن سند می نویسیم تا همه جهانیان بخوانند و بیدار شوند و ببینند خون های پای آن سند هنوز خشک نشده و جریان دارد و اسلام کماکان داروی شفابخش هرچه بیمار است.




موضوع مطلب : شهید گمنام

ارسال شده در: یکشنبه 91/8/28 :: 9:18 عصر :: توسط : khak

بسم الله الرحمن الرحیم

امام صادق علیه السلام فرموده اند: مؤمنین کفو یکدیگرند، همسر کفو و همشأن، آن است که با عفت باشد.

زیباتر از شقایق ، نقل از مکارم الاخلاق، ترجمه میرباقری، ج1، ص380


اولش که قبول نمی کرد!

با اصرارهای من، بالاخره راضی شد ازدواج کند.

معیارهایی برای انتخاب همسر داشت. دلش می خواست همسرش با ایمان باشد.

می گفت: «مادرجان، زنی می خواهم که با خدا باشد. دوست دارم در خیابان طوری باشد که به حجابش افتخار کنم.»

 

زیباتر از شقایق، نقل از کاش با تو بودم، ص125، به روایت از مادر شهید سیداحمد موسوی نژاد

 




موضوع مطلب : حجاب

ارسال شده در: پنج شنبه 91/8/18 :: 9:8 عصر :: توسط : khak

بسم الله الرحمن الرحیم

افتاد بروی زمین، زمین قلبش به طپش افتاد، انگار معشوقه اش را دید که ضربان قلبش تند تند آواز وصل می خواند.

خون صورت زمین را فرش کرد و گرمای خودش را به صورت سرد زمین هدیه داد. زمین صورتش برافروخته شد و شوق پرواز به سرش زد ، آخه تا بحال این چنین آبیاری نشده بود، خون جای آب آبیار. اما انگار همه آب هائی که در طول عمر میلیون ها ساله یا بیشترش خورده بود به اندازه این خون شهید سیرابش نکرده بود.

زمین خواست پرواز کند ولی حکم خالق او را جای خود نشاند.  گفت: ای کاش من نیز آدمی بودم و به عشقت و به شوقت جان را سر می بریدم و خونم را جای گذاشته و خودم تنها بسویت پر می کشیدم.  اما ای زمین تو چه کردی که خالقت توفیق نوشیدن خون عاشقی از عشاق اش را به تو ارزانی داشت. چه کردی که عشق خدا را،  آن شهید بی ریا را در آغوش گرفتی و کم مانده بود تو هم بالا روی؟!  هیچ می دانی خاک زمین جبهه دشمن چه می کشد آنوقت که پیکر متعفن دشمنان خدا بر روی صورت می افتد؟ هیچ می دانی زمین جبهه دشمن چه خون های کثیفی را به ناچار خورده تا به عهدی که با خدا بسته وفادار بماند؟ خوشحال و سرمست بمان تا قیامت صورت خود را میان عاشقان بینی.




موضوع مطلب : شهید گمنام

ارسال شده در: دوشنبه 91/8/15 :: 11:35 عصر :: توسط : khak

بسم الله الرحمن الرحیم

پیکر ترکه ای اش با آن صورت نورانی که وقت پرواز سرخ شده بود، زیر خاک های جنوب آنجا که میدان نبرد و مرد و عشق بود، جا ماند.  جا که نماند دیگران از او جا ماندند.

تا بود اسمش بر سر زبانها بود و عکسش به قاب ذهن چشم.

تا بود بوی عطرش همه را حالی ز جنس آسمان می داد و لحظه هائی فکر را مشغول خود.

اما وقتی که رفت اسمش هم با او سفر کرد و فقط در حافظه نقشی ز خود دارد و هیچ قبری به روی خود ندید اسم قشنگش را به روی خود.

او رفت اما خنده های وقت و بی وقتش برای دیگران چون یادگار مانده ؛ خنده بر شادی، خنده بر سختی، خنده بر دشنام بدگویان، خنده بر کید شیاطین، خنده ها کرد و همه دیدند که او از عشق حق شاد و غزل خوان بود.

خنده هائی چون نور بر صورت،

گریه هائی کز پاکی سیرت،

آسمان قلب او آخر همیشه آفتابی بود و شب هرگز؛ شب که می شد از صدای ناله های عشقی اش ، ظلمت فرار می کرد. کاش من یک بار فقط شب بودم و از اشک او بیدار می گشتم.

او نهان از مردم چشمها شد و چشمهای عاشق آرزوی دیدنی دیگر ز رویش...




موضوع مطلب : شهید گمنام

ارسال شده در: شنبه 91/8/13 :: 11:51 عصر :: توسط : khak

 

بسم الله الرحمن الرحیم
 
جملاتی در خصوص اخلاص از زبان شهید بزرگ انقلاب اسلامی ایران ، شهید حاج محمد ابراهیم همت:
 
« عمده ی مسائل ، اخلاص و خلوص می باشد که اگر اینها باشد همه چیز هست.
اخلاص یعنی پاک شدن درون، یعنی بیرون راندن هواهای نفسانی از ذات و از قلب و از دل و از درون انسان.  پاک شدن به منزله ی اینکه انسان ایثار پیدا کند، متقی شود، تقوا پیدا کند و خودش را برای یک عملیات درونی آماده کند . »
(کتاب همت ، ص 4)



موضوع مطلب : کلام شهید

ارسال شده در: سه شنبه 91/8/2 :: 2:13 صبح :: توسط : khak

 

بسم الله الرحمن الرحیم
 
نامه 35 از حضرت علی علیه السلام:
 
پس از یاد خدا و درود! همانا مصر سقوط کرد، و فرماندارش محمد بن ابی‏بکر (که خدا او را رحمت کند) شهید گردید، در پیشگاه خداوند، او را فرزندی خیرخواه، و کارگزاری کوشا، و شمشیری برنده، و ستونی باز دارنده می‏شماریم، همواره مردم را برای پیوستن به او برانگیختم، و فرمان دادم تا قبل از این حوادث ناگوار به یاریش بشتابند، مردم را نهان و آشکار، از آغاز تا انجام فرا خواندم، عده‏ای با ناخوشایندی آمدند، و برخی به دروغ بهانه آوردند، و بعضی خوار و ذلیل بر جای ماندند.
 از خدا می‏خواهم به زودی مرا از این مردم نجات دهد. بخدا سوگند اگر در پیکار با دشمن، آرزوی من شهادت نبود، و خود را برای مرگ آماده نکرده بودم، دوست می‏داشتم حتی یک روز با این مردم نباشم، و هرگز دیدارشان نکنم.



موضوع مطلب : حدیث

ارسال شده در: سه شنبه 91/8/2 :: 2:11 صبح :: توسط : khak

هیچ قصه ای قصه شهید گمنام نمی شود.


هیچ قصه ای قصه شهید گمنام نمی شود.

پیوندها
RSS Feed
بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 0
کل بازدیدها: 16066

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید