سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
قصه حکیم

بنام خداوند مهربان و بخشنده

دیروز که رفته بود مسجد از زبان بزرگواری شنیده بود که : انسان بداخلاق و غضبناک از عبادتش بهره نمی برد...

یکدفعه چشمانش خیره شد و چند لحظه ای بی حرکت ماند.  آخه چند ساعت قبل بخاطر اینکه دوستش گفته بود تو فلان عیب را داری ، خشمگین شد و حسابی داغ کرد.

تمام مدتی که در مسجد نشسته بود ذهنش مشغول جلمه ای بود که شنیده بود، دیگه هیچ حرفی را نمی شنید و حسابی با خودش درگیر شده بود که چرا خشمگین و غضبناک شده بود.

با خودش می گفت: دلت خوشه که نماز خوندی و عبادت کردی ، ولی ای بیچاره ندونستی هیچ بهره ای نمی بری. برو آدم شو و دیگه برای من داغ نکن. بیچاره، بدبخت، عقب افتاده ، ...

بعد از مسجد رفت خونه . اما داخل نشد و بیرون زیر آسمان ایستاد و به سیاهی شب نگاه کرد. 

بعد از کمی با خودش زمزمه کرد که: باید این ابر سیاه خشم و غضب را از وجودم بیرون کنم و از همین جا شروع می کنم...




موضوع مطلب : قصه

ارسال شده در: دوشنبه 92/9/4 :: 12:25 صبح :: توسط : khak

هیچ قصه ای قصه شهید گمنام نمی شود.


هیچ قصه ای قصه شهید گمنام نمی شود.

پیوندها
RSS Feed
بازدید امروز: 9
بازدید دیروز: 1
کل بازدیدها: 16226

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید