سفارش تبلیغ
صبا
قصه حکیم

بنام خداوند بخشنده مهربان

چند روزی بود که نتوانسته بود برای خانه غذایی تهیه کند.

شب که به پایان خود نزدیک می شد ، آرام درب خانه را باز کرد و در تاریکی اتاق خود را را گم کرد و گوشه ای خوابید. خواب که نه فقط دراز کشید و به شکم گرسنه اهل خانه اش فکر می کرد و بی آنکه دیده شود از گوشه چشمش اشک می آمد.

ساعتی گذشت و خواب به سراغش نیامد.

از جا بلند شد و رفت به حیاط خانه و نشست.

یکباره صدای مرد همسایه را شنید که به همسرش می گفت:

فقط گوشت را برای سگ بگذارم یا برنج را هم  همراه با گوشت توی ظرفش بریزم؟

...




موضوع مطلب : قصه

ارسال شده در: سه شنبه 92/9/12 :: 12:28 صبح :: توسط : khak

هیچ قصه ای قصه شهید گمنام نمی شود.


هیچ قصه ای قصه شهید گمنام نمی شود.

پیوندها
RSS Feed
بازدید امروز: 3
بازدید دیروز: 2
کل بازدیدها: 16443

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید